پدر گفت:
آقا!
آقا جان!
آقای یگانه ی من!
مظلوم ترین!
تنهاترین!...
تو خود خوب می دانی که من، عاشق عاشقی پیشه ی دل شکسته ی تو، با خود عهد کرده بودم که زندگی ام را، تمام زندگی ام را...آری، همه و همه ی آن را، وقف تو کنم....
و چرانه؟!
چرا، چنین نکنم؟در حالی که می دانم، به یقین می دانم که تو مولای دریا دل من(که چقدر کوچک است دریا برای نشان دادن مهربانی تو و چقدر کلمات محدودند برای بیان احساس من!)
هرروز وهمۀ شب،
لحظاتی از زندگی گران بار خویش را به یاد من بوده ای
و برای من، این موجود کوچک سراپا تقصیر،دست به دعا برداشته
